با درود ! وقتی که کشورم در تب و تاب یک انقلاب بود ، من در تب و تاب آمدن به اين دنيا بودم . همه چيز از آستارا ، از ايران آغاز شد . پدر و مادرم ؛ دو معلم كه كارشان ايستادن در برابر تخته هاي سياه بود و ياد دادن به آدم ! بزرگ تر كه شدم ، فهميدم كه از پنجره ي اتاقم ، دريا ديده مي شود . شايد همين ديد ، مرا به زيستن در دنياي كلمات ، نزديك تر كرده باشد . همين طور كه بزرگ تر شدم و براي تحصيل در رشته ي مهندسي عمران ، به دانشگاه رفتم ، نوشتن برايم زيستن شد . از اتفاقات تاثير گذار در سال هاي سپري شده ام ، آشنايي با كسي بود كه جاذبه ي او و زمينه ي هنري اش مرا به ادامه ي مسير و يافتن آن چه نمي دانستم ، اميدوارم كرد . كسي كه حالا هم سرم ؛ مهرنوش نوروزنژاد است . حالا و هميشه فكر مي كنم كه چه مي شود اگر انسان به ديدار انسان برسد چون هوايي آزاد و بي آنكه منعي باشد ؛ سرباز مرزي يا سيم هاي خاردار ؟! چه مي شود اگر جنگي در اين ميانه نباشد و من بتوانم در ايوان خانه براي معشوقه ام ، شعري بخوانم ؟! من مي نويسم براي انسان و صلحي كه سهم اوست ! اين وبلاگ را به اميد نزديكي انسان به انسان ، از مسير محترم متن ، ساخته ام ! با سپاس